فقط اکسین
ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸  

<script type="text/javascript" src="http://www.oxinads.com/invtiej.php?uid=33548"> </script>


کلمات کلیدی:
بشتابید
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸  

http://www.oxinads.com/?a=33548


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧  
ن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم! تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و عشق! آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده ! اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد.... از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی ... باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را احساس کنم.... یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد .... قطره های اشکی که بوی باران میداد ! گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود! احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی... حس غریبی بود ..... حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من میریزد.... یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی... تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من میریخت.... آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران! آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی
کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٧  
چیز مهمی نیست خانم ، کاملا خوبم


دارم برای قاب عکست میخ می کوبم


بر روی این دیوار سرد لعنتی ، یا نه....!


روی دل دیوانه ی همیشه آشوبم !


سر دردهایم ؟ دائمی ، همیشگی ، عادی ست!


حل می شود با قرص های سبز مرغوبم!


غمگین نشو از زخم بر پیشانیم


وقتی _ - بر چارچوب خاطرات کهنه مصلوبم !


هی پلک بر هم می گذارم از سر اجبار شاید


به چشمانت نیفتد چشم مرطوبم


اینبار اگر لب وا کند این چشمه های اشک


دیگر به سر وا کردن این زخم مغلوبم


دائم در و دیوار را پر می کنم


از تو از نامه ها ، از عکس ها ، از عشق مکتوبم!


این بغض ها و این نفس های گره خورده

دارد گواهی می دهد از وضع مطلوبم !! * * *


تو گونه های خیس من را پاک خواهی کرد


من ، سر بر این دیوار های سرد می کوبم!

کلمات کلیدی:
 
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦  

دلـــــم آنـــقَدَر ساده‌ي ساده است

كه انـــــگار يـــك روســتازاده است

گمــانــم كه دست تو در ماجـراست

كه اينـــــگونه در دام افتـــاده است

اگر با تو دستش به يك كاسه نيست

چـرا منتــظر بر لــب جــاده است؟!

تــو با زيـركي زمزمـــــــه مي‌كني:

ولــــي اتفـــّـــاقي نيفتــاده است!!

دلِ من... دلِ من...دلِ من، هنـــــوز

دلـــي ساده‌ي ساده‌ي ساده است


کلمات کلیدی:
غريبه................
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦  
یک باره به خودت میای و می بینی که غریبه ای....با همه غریبه ای....با همه ی آدمهای دور و برت... منظورم از همه، همه ی همه ی آدمهاست...دور و نزدیک...انگار هیچ کس را نمی شناسی...انگار هیچ کس تو را نمی شناسد....و انگار جامانده ای.... انگار جا مانده ام... این روزها دلتنگم... و ابری... و گاهی ظاهرم هیچ نشان نمی دهد.... عادی عادی... یکی از پرونده هایم را بسته ام....و ته ته ذهنم...انتهای افکارم بایگانیش کرده ام.... جایی که هر لحظه به یادم نیاید...نه که فراموش شود...نه...باشد اما آن دور دورها.... مجرم را پیدا کرده ام... دیگر هیچ ابهامی برای بازگشت نیست...هیچ ابهامی.... مجرم من بودم و او تبرئه شد... و من هیچ اعتراضی ندارم...هیچ اعتراضی... گاهی سخت است که خودت را جدا کنی از افکاری که می خواهی نباشد...هر چه بیشتر رفتنشان را بخواهی بیشتر می مانند... و هر چه بیشتر بمانند بیشتر کلافه ات میکنند... اما حالا از خودم دورشان کرده ام... دور دور... نمی دانم چرا این روزهای کوفتی نمی گذرد... انگار حل شده ام...توی زندگی حل شده ام...توی روز مرگی لعنتی ام حل شده ام....و گاهی گریزی نیست... هیچ گریزی نیست....
کلمات کلیدی:
شهر هرت
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦  

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن

شهر هرت جايي است که همه بدن مگر اينکه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جاييه که موسيق ي حرام است حرام

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا، خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي ..

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست


کلمات کلیدی:
دو خط
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٦  
دو خط موازی زاییده شدند .پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.خط اولی گفت:ما میتوانیم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم . و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار می کنم .میتوانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان. خط دومی گفت: من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت. در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.دو خط موازی لرزیدند. به همدیگر نگاه کردند. و خط دومی زد زیر گریه.خط اول گفت:این امکان ندارد حتما یک راهی پیدا میشود.خط دومی گفت:شنیدی که چی گفتند ؟هیچ راهی وجود ندارد.ما هیچ وقت به هم نمی رسیم . و دوباره زد زیر گریه . خط اولی گفت:نباید ناامید شد.ما از این صفحه کاغذ خارج میشویم و دنیا را زیر پا میگذاریم.خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.از زیر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفر های دو خط موازی شروع شد. سالها گذشت و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ؛ ریاضیدان به آنها گفت:این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند .شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت:بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم.اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت،دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست ،دردتان بی درمان است .شیمیدان گفت:شما دوعنصر غیر قابل ترکیب هستید.اگر قرار باشد با هم ترکیب شوید،همه مواد خواص خود را از دست میدهند. ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان .سیارات از مدار خارج میشوند ، کرات با هم برخورد میکنند ، نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید . فیلسوف گفت:متاسفم جمع نقیضین محال است. در دفترم دو خط موازی میکشم من و تو ...
کلمات کلیدی:
آرزو
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦  

آرزویم این است: نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زیاد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و

به اندازه هر روز تو عاشق باشی، عاشق آن كه تو را می‌خواهد، و به لبخند تو از خویش رها می‌گردد، و

تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت می‌خواهد ...


کلمات کلیدی:
ترشی................
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦  



دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.





با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!



***



دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!



***



چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!



***



جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!



***



سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!



***



سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!



***



چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند!



***



جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!



***



دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!



***



پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!



***



دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!



***



شنبه: امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!



***



يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!



***



ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم

کلمات کلیدی: